
Show Notes
داستانها مثل نقطههایی می مونن که آدمها در مسیر زندگی با اونها روبرو میشن. ازشون تاثیر میگیرن و باهاشون تاثیرگذار میشن پادکست دایره داستان نگاهی به همین داستانهاس چیزی که شنیدید قسمت دیگهای از پادکست دایره داستان بود با عنوان چشمهایش.
این قسمت با همکاری الیاس گرجی و احسان طریقت آماده شد.
قطعاتی که شنیدید به ترتیب عبارتند از:
تصنیفی از استاد شجریان روی شعری از حسین منزوی با عنوان خانم سلام و شکر که سبز است حالتان،
داستان کوتاهی از هاروکی موراکامی با عنوان دیدن دختر صددرصد دلخوا در صبح زیبای آوریل،
روی قطعهای از philip glass،
بخشی از فیلمِ (اون تیکهای که خودت میخونی رو نمی دونم چه فیلمی بود)
بخشی از کتاب عینِ عاشقی از حسین وحدانی روی
قطعهای با عنوان غلام غمر با صدای داریوش،
بخش هایی از کتاب چشمهایش بزرگ علوی، شبهای روشن اثر داستایوسکی و بار دیگر شهری که دوست میداشتم از نادر ابراهیمی
در کنار قطعاتِ
دل ما رفته مهمانی با صدای مارتیک
آرزو یا Hope اثری از مارک الیاهو
لحظهها با صدای معین
چشم من با صدای داریوش
و تصنیفی با صدای استاد شجریان.
More from دایره داستان
همهی ما در زندگی، جایی داشتهایم که اسمش خانه بوده؛ نه فقط چهار دیوار و سقف، بلکه پناهی برای روزهای شکست، برای عصرهای دلگرفتگی، برای وقتهایی که دنیا بیرون، زیادی بلند حرف میزد و ما فقط سکوت میخواستیم. خانه جایی بود که آدم بعد از زمین خوردن، برمیگشت. بعد از دعوا، بعد از اخراج شدن، بعد از عشقهای ناتمام، بعد از خبرهای بد، بعد از خستگیِ بیدلیل. خانه، آخرین سنگر آدم بود. اما جنگ، فقط شهرها را خراب نمیکند. جنگ، تعریف کلمات را هم ویران میکند. یک روز میرسد که «خانه» دیگر خانه نیست، پنجرهها دیگر نور نمیآورند، دیوارها آرامش نمیدهند، و تختی که همیشه جای خواب بود، ناگهان تبدیل میشود به نقطهای برای حساب کردن فاصله تا ترس. این اپیزود درباره همین فروپاشیست؛ درباره روزی که امنترین جای جهان، ناامن شد. درباره آدمهایی که زیر سقف خانهشان، آوار اضطراب را نفس کشیدند. و درباره حقیقتی تلخ: اینکه جنگ، وقتی شروع میشود، اول از همه خانه را از انسان میگیرد. این روایت، علیه جنگ است. به نام همهی خانههایی که هنوز ایستادهاند، اما دیگر امن نیستند.
این روزها تن ایران خسته و زخمی و دردمنده. از دی تا الان روزهای سختی گذشته. روزهایی که هیچ وقت یادمون نمیره و هیچوقت اثرش از روحمون پاک نمیشه. صداها و گریهها، حرفها و دردها، خاطرات و واقعیتهای تلخی که باهاشون روبرو شدیم. اما من – شاید خیلی از ما مرهمی به جز کلمهها نداشته باشیم. پس شاید بهتر باشه به خونه امنمون پناه ببریم. خونهای از کلمهها و ترکیبها. و مثل همیشه میگم پناه بر قصهها و کلمهها که ما رو نجات میدن. ما رو بهم وصل میکنن و زنده نگه میدارن. دایره داستان حالا جاییه که با کلمههای شما، با روایتهای شما و با متن و صدای شما ساخته میشه. تجربهها و روایتهاتون رو میخونیم یا با صدای خودتون میشنویم. موسیقی هم لابهلای متنها هست که کمی – فقط کمی سختی این روزها رو کم کنه. پس بعد از مدتها، ادامه سری اینجا خانه است رو میشنوید با عنوان پناه بر کلمات.
روزهای سخت همیشه میآیند رودها به دشتهای لخت می رسند، آسمان خالی میماند، و نفس آدم میگیرد از سنگینی دنیا اما داستانها ... داستان ها پناهگاه اند در میان زشتی و نکبت و خشکسالی در داستانها، میتوانی دوباره نفس بکشی میتوانی مرداب را ترک کنی جاری شوی تا به دریا میتوانی گل سرخ ببینی، موسیقی بشنوی، دوباره امید را لمس کنی داستانها به ما یاد میدهند که حتی در تاریکترین شبها صدای دیگری هست که درد ما را میفهمد صدایی که ما را زنده نگه میدارد، حتی وقتی زمین سخت است و جهان خاموش و شاید برای همین است که آدمیزاد فقط به نان زنده نمیماند؛ داستان میخواهد و امید داستانها به ما اجازه میدهند آزاد باشیم، ، دوست بداریم و زیبایی را ببینیم، حتی وقتی که دنیا میخواهد ما را فراموش کند قطعه مرداب - گوگوش سمفونی خرمشهر - مجید انتظامی بخشی از کتاب زمانه پروانهها قطعه نان و گل سرخ - جولی کالینز دکلمهای از فریدون مشیری شعری از حافظ با خوانش احسان طریقت روی قطعه ای شرقی غمگین - فریدون فرخزاد بخشی از کتاب آب، بابا، ارباب قطعه مرداب - حسن شماعیزاده انتخاب محتوا و متن مژگان سلمانزاده احسان طریقت
شاید گاهی از برگشتن و بازگشتن ما رو رهایی نیست. بیاید چند دقیقه خودمون رو بسپریم به خاطرهها به موسیقیها، به دنیای کلمهها و روایتها. انتخاب جستار: مهراوه فردوسی (از نوشتههای دوره جستارنویسی شخصی موسسه تهرنگ با تدریس خانم فردوسی) جستار اول: هزار قصه ناتمام - نوشته و صدای مژگان سلمانزاده متن دوم: چقدر طول میکشد تا یک نفر بمیرد؟ - نوشته اریش ماریا رمارک تدوین: الیاس گرجی متنها و خوانش متن دوم: احسان طریقت
خونه، همیشه یک آدرس نیست. خونه یک صداست. یک نفس گرم که از درز پنجرهی زمستانی میگذرد. یا نسیمی خنک که از لای پردههای خونه میاد داخل و خنکت میکنه. خونه ممکن است آنجایی باشد که چاییات سرد میشود اما خیالت نه. آن کوچهای که حتی بعد از سالها، وقتی از کنارش رد میشوی، دلت را آرام میکند. حتی بیدلیل. ما همه، در دلمان یک خانه داریم. خانهای که ممکن است دیگر وجود نداشته باشد، خانهای که ممکن است آدمهایش رفته باشند، اما ما هنوز به آن فکر میکنیم. هنوز باهاش زندگی میکنیم. خانه، جاییست که در آن، لحظات عادی، تبدیل به خاطره میشوند. و خاطره، دیوارهایی میسازد که هیچ بمبی، هیچ هجرتی، نمیتواند خرابشان کند. خانه آخرین سنگر است آخرین گونی شنی که داریم، آخرین چیزی که میشود پشتش پناه گرفت.