
Show Notes
در برنامه سی و نهم چای آخر شب ادامه قصه سمک عیار را می شنویم. در قسمت قبلی شاهد اتفاقات بسیار مطلوبی بودیم، سمک قلعه را به دست گرفت و شروان لشکر بیرون قلعه را شکست داد، وقتی این خبر به خورشیدشاه رسید او بسیار خرم شد و بالاخره مهپری را پس از مدت ها دید. سپس او را با خود به لشکرگاه بردند، اما وقتی خورشیدشاه از مهپری طلب وصال کرد مهپری سر باز زد و از شاه درخواست کرد ابتدا به پدرش نامه بنویسد و برای این کار طبق قاعده پیش بروند. پس خورشیدشاه فورا نامه نوشت و به سوره حلبی سپرد تا به فغفورشاه برساند. از آن طرف سمک به سمت ماچین رفت تا به گفته خودش ارمنشاه را دست بسته بیاورد اما وسط راه باخبر شد که خردسب شیدو و صابر و صملاد و خمار در بند هستند و دلارام هم به دربار برگردانده شده، پس رفت تا همه آنها را نجات دهد. طرمشه هم که اسیر بود به طرز آشفته حال و غمناکی کشته شد. حالا در این قسمت می بینیم وقتی نامه خورشیدشاه به فغفور میرسد چه اتفاقی میافتد. اگر هنوز قسمتهای قبلی را نشنیدهاید پیشنهاد میکنم اول آنها را بشنوید و سپس ادامه قصه را در این قسمت دنبال کنید.
راوی: حمیده مسرت
تحلیل و بررسی متن: سمانه حسینی، زهرا مهدیخواه، حمیده مسرت
موسیقی: آلبوم عصیان، کاری از نادر فولادنسب
کانال تلگرام: @naderfouladinasab
More from چای آخر شب
در برنامه چهلم و دوم چای آخر شب ادامه قصه سمک عیار را میشنویم. در قسمت قبلی دیدیم هرمزکیل و قزلملک در میدان جنگ باهم رو در رو شدند و در انواع و اقسام روشها از تیرو کمان و جنگ روی اسب و شمشیربازی تا کشتی پهلوانی را آزمودند. از آن طرف سمک و دوستان در پی گرفتن مهران وزیر درگیر مسالهای هستند، هرکس که برای گرفتن مهران به سرای شاه میرود برنمیگردد، در نهایت سمک خود شبانه سراغ مهران رفت و ندیم مهران لالاعنبر با او همدست شد. مهران را اسیر کردند، صابر و صملاد و خمار پیدا شدند اما آتشک و سرخورد و نیال نه. اکنون در این قسمت از ادامه جنگ خورشیدشاه و ارمنشاه میخوانم و ماجرای سمک و مهران را نیز ادامه میدهم. اگر هنوز قسمت های قبلی را نشنیده اید پیشنهاد میکنم اول آنها را بشنوید و سپس ادامه قصه را در این قسمت دنبال کنید.
در برنامه چهلم و یکم چای آخر شب ادامه قصه سمک عیار را می شنویم. در قسمت قبلی ملکدار از طرف شاه فغفور با مال و هزینه بسیار به لشکرگاه خورشید شاه آمد تا مهپری را به وصال خورشیدشاه رساند. خاطور و کانون همان اطراف در حال نقم کندن هستند. جنگ دو سپاه نیز در قسمت قبل آغاز شد و به جایی رسید که قزلملک آماده میدان شد تا با هرمزکیل روبه رو شود. اکنون در این قسمت می فهمیم که این دو چطور به مصاف هم میروند و همچنین خواهیم شنید که سمک و دوستانش که در ماچین بودند در چه حال اند و آیا به هدف خود که گرفتن مهران بود میرسند یا نه. اگر هنوز قسمت های قبلی را نشنیده اید پیشنهاد میکنم اول آنها را بشنوید و سپس ادامه قصه را در این قسمت دنبال کنید
در برنامه چهلم چای آخر شب ادامه قصه سمک عیار را می شنویم. در قسمت قبلی واکنش ارمنشاه و پسرش قزلملک به نامه تهدیدآمیز خورشیدشاه را دیدیم که به توصیه شهران اجازه دادند رسولان و اسیران را همراه خلعت به آنها برگردانند، اما در ضمن برای جنگ و مقابله برای پس گرفتن مه پری هم آماده میشدند. همچنین دیدیم که کانون و قزل ملک باهم تبانی کردند و کانون رفت تا مهپری را با حیله پس بگیرد و برای این کار به سراغ استاد قدیمی خود خاطور رفت که در نقم بریدن و حیلت و تلبیس کاردان بود. حالا در این قسمت خواهیم دید فغفورشاه جواب نامه خورشیدشاه را چطور میدهد و خاطور و کانون در چه حالند و از همه مهم تر بعد از مدت ها شاهد جنگ هستیم. جنگ در داستان سمک اتفاق مهم و تعیین کننده ای است. اگر هنوز قسمت های قبلی را نشنیده اید پیشنهاد میکنم اول آنها را بشنوید و سپس ادامه قصه را در این قسمت دنبال کنید.
در برنامه سی و هشتم چای آخر شب ادامه قصه سمک عیار را می شنویم. در قسمت قبلی متوجه شدیم که سمک و سرخورد تمام این مدت در زیرزمین خزانه قلعه مخفی شده بودند که در آنجا به نیال برخوردند و فهمیدند که نیال دوست آنهاست و میشود به او اعتماد کرد. نیال هم کمک کرد تا طرمشه را گیر بیاندازند. سپس سراغ مهپری و روحافزای رفتند و منکول که نگهبان آنها بود را کشتند و پس از آن هم نقشه سمک را عملی کردند تا قلعه از لشکر خالی شود، در همین حال نیال به سمت لشکر خورشیدشاه رفت تا آنها را از اوضاع با خبر کند و سپاهی را به کمک سمک بیاورد. قسمت قبل هم جایی تمام شد که شروان حلبی به سرخ مرغزی گفت تو طلایه نگاه دار که من رفتم. اگر هنوز قسمتهای قبلی را نشنیدهاید پیشنهاد میکنم اول آنها را بشنوید و سپس ادامه قصه را در این قسمت دنبال کنید.
در برنامه سی و هفتم چای آخر شب ادامه قصه سمک عیار را می شنویم. در قسمت قبلی دیدیم که بعد از این که طرمشه توسط خان پیدا شد و همه متوجه شدند که مهپری داخل قلعه نیست جستجوها برای یافتن مهپری و سمک و بقیه آغاز شد و به کمک اسب تیزبین، مهپری و روحافزای را پیدا کردند و به قلعه بازگرداندند. روحافزای رزماق و پسرانش را لو داد و ادخان زن و فرزند او را از قلعه بیرون کرد. از آن طرف خود رزماق هم که اوضاع را اینگونه دید به سپاه خورشیدشاه پیوست. اما طرمشه وقتی فهمید سپاه خورشیدشاه آنجا هستند نقشهای کشید و آنها را توسط آتش در دره گیر انداخت و از بالای قلعه آنها را سنگ باران کرد و سپس ۵۰۰ نفر سپاه خورشیدشاه همه از بین رفتند. در این قسمت هم ادامه داستان را میشنویم از آنجا که طرمشه دارد توی قلعه دنبال سمک و سرخ ورد میگردد اما هرجایی را که میگردد آنجا نیستند، حالا ادامه قصه را میشنویم و میبینیم که سمک و سرخ ورد کجا هستند. اگر هنوز قسمتهای قبلی را نشنیدهاید پیشنهاد میکنم اول آنها را بشنوید و سپس ادامه قصه را در این قسمت دنبال کنید