
Show Notes
یه روزی یه خارکنی رفت سراغ خارهایی که توی یه غاری انبار کرده بود، ولی دید خارها همه سوختن و روی خاکستر خارها یه مرغ زیبا و عجیب نشسته، خارکن این پرنده رو گرفت و با خودش برد به خونه ولی خبر نداشت که این مرغ یه پرنده عادی نیست و قراره چه سرنوشتی رو واسش رقم بزنه.
داستان امروزمون داستان سعد و سعید و مرغ سعادته که یکی از داستانهای معروف و قدیمی و شفاهی ایرانیه و برخلاف اکثر داستانها که توشون شخصیتها اسم ندارن، این داستان مثل داستان شازده ابراهیم و کره دریایی، با اسمش شناخته میشه این داستان به درخواست آقای علی خسروی روایت میشه
حمایت مالی از توربا حمایت مالی از خارج ایران (paypal) حمایت مالی از داخل ایران
پادکست معرفی شده پادکست داستانی آسوکه در کست باکس
منابع روایتهای مختلف این داستان: کتاب افسانهها، فضل الله مهتدی (صبحی) افسانه هاي اشكور بالا، کاظم سادات اشكوري سمندر چل گیس (دفتری از چند قصه، که در خراسان شنیده شده است) محسن میهن دوست کتاب قصه های ایرانی اثر ابوالقاسم انجوی شیرازی افسانه های آذربایجان نوشته صمد بهرنگی و بهروز دهقانی Persian tales : written down for the first time in the original Kermānī and Bakhtiārī translated by DLR Lorimer and EO Lorimer
پادکست ارثیه در کست باکس پادکست دُررنگ در کست باکس پادکست ترپند در کست باکس
تیم اجرایی: اجرا: مجتبی فراهت تحقیق و گردآوری و متن: درسا امرائی و مجتبی فراهت هویت بصری: علی رباطی میکس و ادیت: مجتبی فراهت موسیقی تیتراژ: وحید محبی
توربا زیرمجموعه پادکست ترپنده و راه ارتباطی ما با شما هم همون ترپنده
ترپند رو در شبکههای مجازی با آیدی زیر دنبال کنید Tarpandpodcast Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
More from پادکست داستانی توربا | Torba
سعید که هر روز صبح یه کیسه با صد تا اشرفی گیرش میاومد، دلش رو داد به دختری که حاضر بود واسه صد تا اشرفی، یک شب رو با هر مردی سر کنه
رمال باشی از ترس اینکه لو بره تصمیم میگیره خودشو بزنه به دیوونگی و برگرده به همون شغل حمالی سابقش که اتفاقهای عجیب و جالبی واسش پیش میآد.
یه روز زن یه حمالی میره حموم عمومی و از قضا زن رمالباشی شاه هم تو حموم بوده و این اونجا میبینه که زن رمالباشی شاه از چه عزت و احترامی برخورداره و چجوری داره به این فیس و افاده میکنه، همین میشه که این زن با خودش میگه من چیم از این کمتره؟ من چرا نباید همچین جایگاهی داشته باشم؟ پس یه تصمیم بزرگ میگیره
زن خل و چل زرگر با خاله گردن دراز یا همون شتره که باری از طلاهای پادشاه رو با خودش داره وارد خونه زرگر میشه و پادشاه در تلاشه که سارق این شتر رو پیدا کنه و مرد زرگر هم تلاش میکنه که این ماجرا لو نره. (بخش دوم این داستان در دو روایت مختلف نقل میشه)
یه روزی یه مرد زرگری که یه عمری تک و تنها زندگی کرده، تنبونش رو باد میبره و همین اتفاق باعث میشه که تن به یه ازدواجی بده که به کل زندگیش رو از این رو به اون رو میکنه.